کوچ جادویی شبنم مقدمی از صحنه بازیگری به دنیای جذاب رماننویسی
«نامههای یک دلقک کوچک از شهری بسیار دور و نزدیک» عنوان نخستین رمان «شبنم مقدمی» هنرمند خوشنام کشورمان است که با استقبال گسترده مخاطبان روبرو شد. این بازیگر و گوینده توانمند در اولین تجربه مأموریتی خود در دنیای ادبیات داستانی، قصهای لطیف و پر از تعلیق از دلتنگیهای یک دختر مهاجر برای مادر و وطنش را به تصویر میکشد.
کتاب خوب.امید بانوان؛ دنیای ادبیات داستانی این روزها میزبان قلم زنده و پر احساس یکی از بانوان برجسته عرصه سینما و تئاتر است. «شبنم مقدمی» که پیش از این با صدای گرم خود به کتابهای صوتی روح میبخشید، حالا در قامت یک نویسنده ظهور کرده است.
این هنرمند در اولین تجربه رماننویسی
خود، داستان دختر غریبی را روایت میکند که از غربتِ سرد پاریس برای مادرش نامه مینویسد؛
نامههایی سرشار از اندوه، اصالت و احساسات عمیق انسانی که مخاطب را به سفری میان
دو دنیا میبرد.
البته این بازیگر پیشتر نیز فعالیتهای
ارزشمندی را در حوزه کتابخوانی داشته و گوینده شاهکارهایی چون «چراغها را من
خاموش میکنم» اثر زویا پیرزاد، «خیال است دیگر» نوشته گلاره عباسی و «قصههای شیخ
عطار» اثر ماندگار مهدی آذریزدی بوده است.
استقبال مخاطبان
و جادوی چاپ سوم در نشر ثالث
رمان مقدمی که اواخر پاییز سال گذشته
توسط نشر معتبر ثالث روانه بازار کتاب شده بود، به منزله یک اثر موفق ادبی، حالا
در آستانه چاپ سوم قرار دارد و تاکنون دو جشن امضای شلوغ و پرشور برای این کتاب با
حضور علاقهمندان برگزار شده است.
در بخشی از متن سراسر احساسِ «نامههای
یک دلقک کوچک از شهری بسیار دور و نزدیک» به قلم این بانوی هنرمند، میخوانیم:
«دلم پَر میزند که زودتر پَر بگیرم
از این غربتِ غریبْ سمتِ خانه و وطن مامان… انگار دلم دارد پیش از خودم میآید نزد
شما! انگار چشم دلم تعجیل دارد پیش از چشم سر، شما و خانه و طهران و عزیزان را
ببیند… دلم هواییِ هوا و آسمان و درختان و پرندگانِ طهران، هواییِ کوچه و بازار
است…»
گیسباف دوتایی
و هدیه سبزی و سایه برای مردم فردا
مقدمی در ادامه این واژهآرایی و با
زنده کردن المانهای سنتی و اصیل ایرانی، از زبان قهرمان داستانش مینویسد:
«تا بیایم، دیگر بهار شده. موهایم هم
دوباره بلند میشود، دوباره مثل آن وقتها، گیسْباف دوتایی میبافمشان میاندازم
سر شانه، چارقدم را توی باد رها میکنم و میدوم. دخترکم را پیراهنِ تور و تافته
سفید میپوشانم با کفشهایی قشنگ و ظریف. دستش را میگیرم راه میافتیم توی کوچههای
بهار، در طهران. هوای لطیف شهرم را به سینه میکشیم و کیف میکنیم…»
این رمان با پیوند زدن نسلها به
یکدیگر و تأکید بر حفظ هویت ملی، در پایان این واگویه احساسی میآورد:
«یادش میدهم چطور در خاکِ باغچه دانه و نهال بکارد، همانطور که بیبی جان یادِ من داد… سبزی و سایه را هدیه میفرستیم برای مردمِ فردا… در طهران.»
کدخبر: 21370











